تبليغاتX
دوستی

عشق عمیق

 عشقی که تنها با یک نگاه آغاز می شود، با شناخت سست و سست تر می شود... اما عشقی که با شناخت آغاز می شود با هر نگاه عمیق و عمیق تر می شود.


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 20:35 موضوع عاشقی | لینک ثابت


دکتر علی شریعتی

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 20:23 موضوع دلت شاد | لینک ثابت


عشق عمیق

عشقی که تنها با یک نگاه آغاز می شود، با شناخت سست و سست تر می شود.. اما عشقی که با شناخت آغاز می شود با هر نگاه عمیق و عمیق تر می شود.


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 16:18 موضوع عاشقی | لینک ثابت


عشق عمیق

عشقی که تنها با یک نگاه آغاز می شود، با شناخت سست و سست تر می شود.. اما عشقی که با شناخت آغاز می شود با هر نگاه عمیق و عمیق تر می شود.


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 16:14 موضوع عاشقی | لینک ثابت


عشق عمیق

عشقی که تنها با یک نگاه آغاز می شود، با شناخت سست و سست تر می شود.. اما عشقی که با شناخت آغاز می شود با هر نگاه عمیق و عمیق تر می شود.


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 16:12 موضوع عاشقی | لینک ثابت


باران

اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 15:37 موضوع زندگی | لینک ثابت


گذشت

 سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.

پرمعني ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.

عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.

بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن.

خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.

نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.

بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.

پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.

سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعاكن.


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 17:55 موضوع زندگی | لینک ثابت


غم

زفراق سينه سوزت غم سينه سوز دارم

                                  گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم

به دو گونه لطيفت .به دو چشم اشك ريزم

                                      که به راه عاشقي ها ز بلا نمي گيريزم 

به تو اي فرشته من گل من ترانه من

                                          كه جدايي از تو باشد غم جاودانه من

چون تو در برم نباشي غم بي شمار دارم

                                            تو بدان كه با غم تو غم روزگار دارم


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 14:55 موضوع مرده ام | لینک ثابت


عشق چیست ؟

 از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی

از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت....... کینه.

ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت ......... پول وثروت.

از پیری پرسیدن عشق چیست؟ گفت............ عمر

ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .......از من خوشبوتر.

از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر .

از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر. ...

ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟

   عشق گفت فقط یه نگاه هستم


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 18:9 موضوع عاشقی | لینک ثابت


دفتر عشق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

ــ

ـ


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 17:29 موضوع عاشقی | لینک ثابت


قلب شکسته


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 16:11 موضوع عکس | لینک ثابت


کوچه وکلوچه...

عشقاشدن خیابونی تو جوبی اول صب تاآخرغروبی کله صب بعضیاعاشق میشن تنگ غروب که میشه فارغ میشن صبحونه میخورن میان تو کوچه تاشب میگردن دنبال کلوچه ازاون کلوچه های خاص ومرغوب همون کلوچه های واقعاخوب آهای جوون که صاحب سپندی عشقاشدن ماکسیمایی سمندی موسوداری میتونی عاشق بشی یه شب تاصب سوارقایق بشی دوست ندارم قایق وبازش کنم مطلبوبیخودی درازش کنم چون همتون اهل فنین واردین اگه دقیق به حرفای من گوش بدین عشق آدماروسرکارمیذاره تااینکه پیرشونو درمیاره برین بگردین باپای پیاده نمونه هاش توشهرمازیاده أخرشب گرسنه توی کوچه جوونی که مونده واسه کلوچه من نمیگم که عاشقی دروغه اما موافقم که کشک ودوغه آدم وقتی خیلی گرسنه باشه یه کاسه آش کشک ودوغ خداشه عشق واسه گرسنه حرف مفته این حرف حتما یه گرسنه گفته آی جوونا که خسته اینو عاشق یه وقت نرین همینجوری توقایق اصلانرین سوارقایق بشین کی گفته اصلا شماعاشق بشین دنبال چیزتوکوچه هانگردین برین کارکنین اگه خیلی مردین دوشاخه وقتی عاشق پریزه والا دیگه عاشقی خیلی چیزه شاعر:کتاب مترو...!!!!!!!


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 19:48 موضوع دلت شاد | لینک ثابت


بوسه

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب.....

 

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.....



بوسه یعنی آتش و گرما و تب.....



بوسه یعنی لذت از دلدادگی، لذت از شب، لذت از دیوانگی.......



بوسه یعنی حس خوبی طعم عشق، طعم شیرین به رنگ سادگی........



بوسه یعنی آغازبرای ماه شدن، لحظهء بادلبر تنهاشدن...........



بوسه سر فصل کتاب عاشقی......



بوسه رزم وارددلهاشدن.........



بوسه آتش میزندبر جسم و جان......



بوسه یعنی عشق من با من بمان.......

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 17:57 موضوع عاشقی | لینک ثابت


تنها

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بى سروپايى نكنيم


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 22:7 موضوع عاشقی | لینک ثابت


سر زمین عشق

سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع یاس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 12:0 موضوع دلت شاد | لینک ثابت


اشک

از دست تو نیست              دله من از گریه پره

    مثل تو طاقت نداره              واسه تو هر دم می باره

        دیگه اشکهای من طاقت موندن ندارن               نباشی بی تو باز میمیرن میریزن

بی تو هردم می بارن


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 18:12 موضوع مرده ام | لینک ثابت


تو

تو تمومه دنیامی   تو تمومه حرفامی        تو همه ای لحظه ای گرمه عاشق بودنی 

یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون

          داره دلم رو میبره              میبره بی نام و نشون

اون ستاره همون چشمای توی تو آسمون             داره پر پر میزنه  دلم واسه دیدن اون

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 12:30 موضوع عاشقی | لینک ثابت


هر روز

هر روز از کنار تو رد مي شوم همين!

کاري که يک دقيقه... که يک لحظه... آني است

از بس که عاشقم همه دارند مي رسند

کم کم به اين نتيجه که ليلا رواني است


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 22:21 موضوع دلت شاد | لینک ثابت


به تو فکر می کنم

اينها قبول اينکه به تو فکر مي کنم

که با تو عاشقم که قشنگ است بودنم

به زندگي براي تو اقرار مي کنم

اما براي جامعه ننگ است بودنم


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 21:48 موضوع دوستی | لینک ثابت


زخم

 زخمش زياد نيست ولي من بدونِ تو...

من هيچ وفت مثل تو عاقل نمي شوم

يک بار توي زندگي چند ساله ام

آدم شدم ولي متعادل نمي شوم


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 10:5 موضوع عاشقی | لینک ثابت


خیال


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 9:48 موضوع عکس | لینک ثابت


با تو بودن

 با تو بودن

با تو بوده ام همیشه ودرهمه جا با تو نفس کشیده ام،

     با چشمان تو دیده ام مرااز تو گریزی نیست

                چنان که جسم راازروح!

                  وزمین را از آسمان

                  و درخت رااز آفتاب

           تو دلیل حیات من بوده و هستی،

    وچنان بااین دلیل زیسته ام که باور کرده ام

                 علت بودن من ،تو هستی

    پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:

              «همیشه با تو »


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 14:5 موضوع دوستی | لینک ثابت


چشم به راه


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 11:56 موضوع عکس | لینک ثابت


دریای غربت

درياي غربت عشق ,مرواريد احساس را در خود نهفته است و من همچون موج به دنبالش رها بودم تا كه او را بر ساحل بنشانم,او بر ديوار كلبه من نقش بست و من هر روز به شوق ديدنش پلك بر مي داشتم. روزي همچون پرستو از كنارم پر گرفتي و من ديوانه وار پي قفس ها مي گشتم به خيال آزادي تو از بند اسارت دلهاي بي عشق, كه تو در مرداب جدايي من دست و پا مي زني. و چشم به راه من هستي اما چه بد صحنه اي بود صحنه مرگ احساس من و نابودي وجدانم كه تو آرام بر صندلي عشق ديگري تكيه زده اي و من با خيال باطل زندگي مي كردم.

جدايي ات خنجري بود به زهر آميخته كه هر بار با بردن نامت بر قلبم فرود مي آمد و تكيه گاهت به ديگري , قامتي را شكست كه شكست ناپذير بود. حال جرم بي وفاييت را پيش كدام قاضي ببرم كه حكم بدهد , نه,نه!من تو را به دادگاه دلم مي برم تا جوابگوي احساس من باشد . آخر چگونه توانستي آرزوهايم را به مرداب نا فرجامي بيندازي و مرا چله نشين احساس خود كني.

نه!هر گز بي رحمي تو را از ياد نخواهم برد كه با دستان خود از ريشه بر كندي ام.

از زخم بي وفايي تو خواهم مرد. پس بنويس با دست خويش بر سنگ قبرم كه تيغ نگاهت حادثه مرگ آفريد.

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 10:23 موضوع دوستی | لینک ثابت


در خواب ناز بودم شبی


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 9:13 موضوع عکس | لینک ثابت


دستانم را که به هم می سایم

دستانم را که به هم می سایم
ریشه می کند
درختی که سال ها در برف خاک خورده
دستانم را که به هم می سایم
سوار بر اولین پیک بادپا می شوم
و می برد مرا
به رویای گرمای با تو بودن
دستانم را که به هم می سایم
خسته می شوم
از این دست های مصنوعی
از این حرارت اجباری
دستانم را که به هم می سایم
پاهایم سرد می شوند
پاهایم شل می شوند
راه رفتن را برای همیشه فراموش می کنم

از ساقی عریز


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 12:45 موضوع عاشقی | لینک ثابت


مال تو

خانه دل وقتـی مـی آیـی تـمامـش مـال تــو 
                                               از وجودم هرچه می خواهی تمامش مال تو

من فقط یک لحظه دیـدارت کنـم تنهــا همیــن

         در عوض هر چه تماشایی تمامش مـال تـو

از تو هر شب خانه دل روشن و نورانی است

                           هر که دید گفتا چه شبهایی تمامش مـال تـو

ایــــن دلــــم از دیـــدارت شـــده دریـــا دلـی

                            تــو بخواه این دل دریایی تمامـش مال تـو

هر شب از یاد تو پـرگـل می شود صحــرای دل

                              بــه چـه صحــرایی و گلهایی تمامش مال تــو

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 19:46 موضوع عاشقی | لینک ثابت


آرام

سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم

چو آهوی گریخته ای رام می شوم

باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم

که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم

من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام

روزی هزار مرتبه اعدام می شوم

با چشم های خویش مرا آرام می کنی

باور نمی کنم که چنین خام می شوم

گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی

گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 19:42 موضوع عاشقی | لینک ثابت


با تو بودن

 با تو بودن

با تو بوده ام همیشه ودرهمه جا با تو نفس کشیده ام،

     با چشمان تو دیده ام مرااز تو گریزی نیست

                چنان که جسم راازروح!

                  وزمین را از آسمان

                  و درخت رااز آفتاب

           تو دلیل حیات من بوده و هستی،

    وچنان بااین دلیل زیسته ام که باور کرده ام

                 علت بودن من ،تو هستی

    پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:

              «همیشه با تو »


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 18:6 موضوع دوستی | لینک ثابت


خسته

خسته بود ، اما صبور و مقاوم

به سختی سرپا ايستاده بود

و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد

بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،

: پرسيدم

آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟

باخستگي و بي حوصلي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد:

آري تو هم بنويس

من با اشتياقي غير قابل توصيف،

تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم

شروع كردم به نوشتن... من هم...

گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت

نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم

او متعجبانه به من نگاهي كرد

با ديدن اين جمله فرو ريخت،

به تلي خاك مبدل شد

ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت

تقديم به شما دوست عزيزم كه اين مطلب را خواندي ونظر دادی 

با احترام فراوان

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 16:40 موضوع دوستی | لینک ثابت